امور فرهنگي حوزه سيزده شهيد صابوناتي - دفاع از حريم تشيع و شيعه

انجمن ارزشي ها
 

شبهه اول:
در حيطه «ولايت باطنى» رابطه مريد و مرادى برقرار است، اما در حيطه «ولايت سياسى»، حتى ائمه هم وجوب اطاعت ندارند، چه برسد به ولايت فقيه.
مردم مى‌توانند بر امام معصوم هم خرده بگيرند، انتقاد كنند و در جايى فرمانش را اطاعت نكنند.


پاسخ :

براى روشن شدن پاسخ ابتدا بايد اصل شبهه را به درستى تجزيه و تحليل كنيم كه اين خود قسمت عمده پاسخ خواهد بود زيرا تأثيرگذارى اكثر شبهات به خاطر ظاهر و قالب آراسته آنهاست كه در نظر اول شباهت به حقيقت دارند و به همين دليل هم شبهه ناميده مى‌شوند. اما بعد از كمى تامل معلوم مى‌شود كه آنها از جنبه علمى تهى بوده و مايه‌اى جز مغالطه و تحريف در آنها نيست.
اما تجزيه و تحليل اصل شبهه :
اولاً: تقسيم ولايت به دو حيطه ولايت باطنى و ولايت سياسى اشتباه است زيرا قسيم ولايت باطنى، ولايت ظاهرى است نه ولايت سياسى و اگر بخواهيم وجه مناسبى براى مقصود گوينده پيدا كنيم بايد بگوييم ولايت به دو قسم ولايت باطنى و ولايت ظاهرى تقسيم مى‌شود، آنگاه ولايت ظاهرى به اقسام ولايت سياسى، اجتماعى، فرهنگى و غيره تقسيم مى‌گردد .
ثانياً: ما در ادله اثبات ولايت انبياء و ائمه اصلا به چنين تقسيم و تفكيكى از جانب شرع مقدس برخورد نمى‌كنيم كه مثلاً فلان آيه يا فلان حديث بگويد كه ولايت بر دو گونه است: ولايت باطنى و ولايت سياسى يا ظاهرى. و شما اى مردم قسم اول را بپذيريد و قسم دوم بر شما واجب نيست . چنين تفكيكى نه تنها از جانب دين وارد نشده بلكه با افرادى كه بين اين دو قسم تفكيك قائل شده‌اند تا بهانه‌اى براى فتنه خود پيدا كنند به شدت مخالفت گرديده كه توضيح آن خواهد آمد. پس اولين مطلب آن است كه اين تفكيك و تقسيم مبناى شرعى ندارد و اگر گوينده اصلا بر مبناى دين نمى‌خواهد صحبت كند اولاً بايد اين مطلب را صراحتاً بگويد و ثانياً اين عمل كه انسان يك موضوع واحد و مشخص در دين را بكار برد ولى از پيش خود آن را تجزيه و تفكيك كند و براى هر قسم حكم متضادى صادر نمايد، اين يك قسم تحريف و بدعت است و بحث جداگانه‌اى را مى‌طلبد. در هر صورت كسانى كه مى‌خواهند در يك عقيده محكمى نفوذ كنند و آن را نابود سازند ابتدا آن را تفكيك و شقه شقه مى‌كنند سپس حكم هر جزء را از بقيه جدا مى‌كنند تا در نهايت چيزى از آن عقيده باقى نماند، درست مانند رشته رشته كردن يك طناب محكم و آنگاه پاره كردن تك تك رشته‌ها. و اين همان نقشه‌اى است كه براى پاره كردن ريسمان محكم عصمت و ولايت ائمه كشيده‌اند.
ثالثاً: اين شبهه، چيز تازه‌اى نيست و در طول تاريخ انبياء و ائمه بارها و بارها از طرف مخالفان آنها ايراد گرديده كه در قرآن و روايات ما آمده و به تناسب، قسمتى از آنها را خواهيم آورد، تنها هنرى كه شبهه كننده از خود نشان داده آن است كه به جاى استفاده از واژه «ملك و حكومت يا امامت» كه در زبان قرآن و احاديث آمده از واژه جديد الاختراع «ولايت سياسى» استفاده كرده است كه از نظر معنى تفاوتى با هم ندارند ولى همين تغيير واژه‌ها باعث مى‌شود كه شنونده رد پاى بحث را در منابع دينى گم كند و نتواند به راحتى مچ شبهه كننده را بگيرد.
جا دارد در اين مورد، «معاويه» را بد شانس بدانيم زيرا او هم براى نپذيرفتن ولايت «على ابن ابيطالب (ع)» دقيقاً همين شبهه را مطرح كرد ولى از واژه اصلى آن يعنى «مُلك» استفاده كرد و على (ع) نيز با آوردن آيات زيادى از قرآن كه عين همان واژه در آن آمده معاويه را محكوم كرد،كه به گوشه‌اى از نامه رد و بدل شده بين آن حضرت و معاويه اشاره مى‌كنيم .
حضرت به معاويه اين مطالب را گوش زد نمود كه: اى معاويه! سنت الهى در طول تاريخ چنين بوده كه برخى از بندگان خود را انتخاب كرده براى انجام وظيفه رسالت و به آنها علاوه بر كتاب و حكمت، ملك و حكومت را نيز ارزانى مى‌داشته چنانچه در باره آل ابراهيم مى‌فرمايد: «فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً». «پس به تحقيق ما به آل ابراهيم، كتاب و حكمت داديم و به آنها ملك و سلطنت بزرگى بخشيديم». و از طرف ديگر سنت افراد حسود و بى تحمل نيز در طول تاريخ چنين بوده كه حكومت و ولايت انبياء را نمى‌پذيرفتند و به آن اعتراض داشتند از حضرت آدم گرفته تا حضرت خاتم و آيات زيادى از داستان‌هاى انبياء را شاهد آورده و فرمودند: اى معاويه! بدانكه ما اهل بيت، همان آل ابراهيم هستيم كه مورد حسادت قرار گرفتيم و تو از جمله آن حسودانى كه تحمل ولايت و حكومت ما را ندارى .
آنگاه معاويه هم در قسمتى از جواب خود با آوردن آيه‌اى از قرآن مغالطه نموده و اينچنين مى‌نويسد: اى على! خداوند در قرآن فرموده «لا شريك له فى الملك» يعنى: «خداوند هيچ شريكى در ملك و سلطنت ندارد» (كه البته حضرت امير با آوردن آيات زيادى از قبل، اين مغالطه را كاملاً باطل كرده بود چنانچه در آيه «فَقَدْ آتَيْنا» گذشت).
سپس معاويه اضافه كرده «إنما كان محمد رسولا من الرسل إلى الناس كافة فبلغ رسالات ربه لا يملك شيئا غيره» يعنى: «محمد نيز يكى از هزاران پيامبر الهى بود كه فقط مأمور رسالت بود كه انجام داد و رفت و مالك چيز ديگرى نبود» (يعنى مالك ولايت و امامت نبود كه بخواهد به تو واگذار كند).
حضرت على (ع) در جواب او فرمودند: «و أما الذي أنكرت من نسبي من إبراهيم و إسماعيل و قرابتي من محمد (ص) و فضلي و حقي و ملكي و إمامتي فإنك لم تزل منكرا لذلك لم يؤمن به قلبك إلا و إنا أهل البيت كذلك لا يحبنا كافر و لا يبغضنا مؤمن» يعنى: «اى معاويه اينكه تو فضيلت و حق و ملك و امامت مرا انكار مى‌كنى تعجبى ندارد، تو از همان اول هم ايمان قلبى نداشتى (وراه نفاق را در پيش گرفته بودى) و اصولاً اين را بدان كه هيچ كافرى ما را دوست ندارد و هيچ مؤمنى هم با ما كينه و عداوت نمىورزد» و آنگاه امام در مقام اثبات امامت و ولايت پيامبر (ص) كه معاويه منكر آن شده بود، باز هم آيه از قرآن مى‌آورند: «النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ...» (بحارالانوار ج 33 ص 133).
رابعاً: در قسمت آخر شبهه گفته شده كه مردم مى‌توانند كه بر امام معصوم هم خرده بگيرند... و در جايى فرمانش را اطاعت نكنند، اين صحبت شبهه كننده از دو حال نمى‌تواند خارج باشد: يا ايشان مردم را ديوانه حساب كرده‌اند كه با وجود دانستن عصمت امام به او خرده مى‌گيرند يا ايشان اصلاً كلمه معصوم را به صورت تشريفاتى به كار مى‌برند و قلباً هيچ اعتقادى به عصمت ندارند كه البته اين احتمال با توجه به مطالبى كه در قسمت قبل آمد قوى‌تر است و در هر صورت اگر ايشان اعتقادى به قرآن دارند جواب آيه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم» را كه عين كلمه اطاعت در آن آمده، چه مى‌دهند؟!

 

شبهه دوم:
با اينكه پيامبر مقام عصمت دارد، مع ذلك در قرآن اطاعت از پيامبر در معروف و نيك واجب است نه اطاعت مطلق «و لا يعصينك فى معروف...» مسائل اجتماعى بايد با شور و مشورت و بدون استبداد رأى انجام گيرد. از گفتار امام على هم برمى‌آيد كه نظر مردم و قبول آنها، در صحت ولايت مؤثر است.


پاسخ :

چنانچه در پاسخ شبهه قبل گذشت، ابتدا بايد به ساختار و بدنه خود شبهه دقت كرد و مغالطات و ابهامات آن را نشان داد تا بى‌مايه بودن شبهه از ريشه و اساس روشن گردد .
شبهه كننده در قسمت اول كلامش كه مى‌گويد «با اينكه پيامبر مقام عصمت دارد...» چنين وانمود مى‌كند كه براى پيامبر رتبه و مقامى به نام عصمت را قبول دارد، و چون توضيح خاصى از جانب خودش درباره مقام عصمت بيان نكرده چنين برداشت مى‌شود كه منظورش همان عصمت معروف در زبان دين است كه مسلمانان به آن اعتقاد دارند، ولى در قسمت دوم نشان مى‌دهد كه عصمت را چنانچه هست قبول ندارد و بلكه اصلاً عصمتى براى پيامبر قائل نيست زيرا مى‌گويد «مع ذلك اطاعت از پيامبر در معروف و نيك واجب است نه اطاعت مطلق» و اين حرف نشان مى‌دهد كه به عقيده ايشان پيامبر گاهى امر به معروف و نيك مى‌كند (كه بايد اطاعت شود) و گاهى هم امر به غير معروف (كه نبايد اطاعت شود و به قول ايشان بايد با مردم مشورت شود تا استبداد رأى صورت نگيرد)، حالا سؤال اين است كه در اينصورت فرق پيامبر با بقيه مردم چيست؟ اگر قرار شد پيامبر گاهى نيك بگويد و گاهى غير نيك، بقيه مردم هم بالاخره گاهى نيك مى‌گويند و گاهى غير نيك، پس مقام عصمت كه از آن نام برديد چه امتيازى براى پيامبر مى‌تواند بوده باشد؟ يا شايد ايشان معتقد است كه نخير، مردم هميشه نيك مى‌گويند (و به همين خاطر بايد پيامبر با آنها مشورت كند) و اين پيامبر است كه ممكن است گاهى نيك نگويد!! و خلاصه مطلب اينكه به عقيده شبهه كننده خداوند كه پيامبر را از ميان مردم برگزيده و با نزول وحى بر او، مردم را به اطاعت از او فراخوانده، در واقع كارى تشريفاتى و بيهوده و بلكه تحميلى و استبدادى كرده زيرا ملاك تشخيص معروف از غير معروف در نهايت خود مردم هستند و نيازى به اطاعت از وحى نبوده!!
آنگاه با آوردن قسمتى از آيه قرآن و ترجمه آن قسمت به دلخواه خودش، بدون توضيح كافى درباره آن، به خيال خود دليل قرآنى بر مدعايش آورده .
ما در پاسخ اين شبهه، با استفاده از تفاسير معتبر به ترجمه و توضيح آيه مورد بحث مى‌پردازيم تا روشن شود كه منظور آيه، آن چيزى نيست كه شبهه كننده خواسته القاء كند .
آيه شريفه در مورد بيعت زنان كافر با پيامبر(ص) پس از فتح مكه نازل گشته، و مى‌فرمايد :
«يا ايها النبى اذا جاءك المؤمنات يبايعنك على ان لا يشركن بالله شيئاً و لا يسرقن و لا يزنين و ... ولا يعصينك فى معروف فبايعهن...» ترجمه از تفسير الميزان : «اى پيامبر چون زنان مؤمن آيند كه با تو بر ايمان بيعت كنند كه ديگر هرگز شرك به خدا نياورند و سرقت و زنا نكنند و... و با تو در هيچ امر به معروفى (كه به آنها كنى) مخالفت نكنند، بدين شرايط با آنها بيعت كن و...».
در توضيح آيه شريفه بايد گفت:
در صحبت‌هاى عادى، انسان گاهى قيدى را در كلامش مى‌آورد و منظورش تخصيص كلام ماقبل است مثل اينكه پدرى به فرزندش بگويد كه: اى پسر! رفتارهاى خوب رفيقت را ياد بگير، در اينجا منظور پدر از آوردن قيد «خوب» آن است كه رفتارهاى رفيق را تخصيص بزند و در واقع آن را به دو دسته رفتارهاى خوب و رفتارهاى بد تقسيم نموده و از فرزندش خواسته كه قسمت خوب را فقط برگزيند و قسمت بد را كنار بگذارد .
اما انسان گاهى قيدى را در كلامش به كار مى‌برد و منظورش توضيح كلمه ماقبل مى‌باشد نه تخصيص آن، مثل اينكه پدرى به فرزندش مى‌گويد: «اى فرزند! به دستورات مفيد پزشك عمل كن" روشن است كه در اينجا منظور پدر اين است كه اى فرزند به دستورات پزشك كه همه براى تو مفيد هستند عمل كن، و منظورش اين نيست كه بخواهد دستورات پزشك را به دو دسته مفيد و غير مفيد تقسيم كند و آنگاه از پسرش بخواهد كه اى پسر دستورات مفيد را جدا كن و عمل نما اما غير مفيدها را كنار بگذار و يا مثلا در مورد آنها با من مشورت كن، زيرا اصولاً كسى كه پزشك نيست شأنيت آن را ندارد كه بخواهد در مورد دستورات پزشك اظهار نظر كند .
در مورد آيه «لا يعصينك فى معروف» نيز همين طور است و قيد «معروف» براى توضيح آمده نه براى تخصيص و معناى آيه اينچنين است: آن زنان تعهد كنند كه در اوامر تو كه همه معروف و نيك است مخالفت نكنند و روشن است كه منظور آيه اين نيست كه آن زنان دستورات پيغمبر خدا را با عقل خود بسنجند و معروف و غير معروف آن را از هم جدا كنند آنگاه فقط به معروف‌ها عمل نمايند!.
به همين دليل مى‌بينم صاحب تفسير مجمع البيان كه از تفاسير معتبر است در مورد همين آيه مى‌فرمايد: «(و لا يعصينك فى معروف) و هو جميع ما يأمرهن به لانه لا يأمر الاّ بالمعروف» يعنى: «معروف تمام آن اوامرى است كه پيامبر به زنان مى‌فرمايد زيرا پيامبر امر نمى‌كند مگر به معروف».
حال اگر پرسيده شود كه چرا شما معناى توضيحى را فقط مجاز مى‌دانيد و معناى تخصيصى را در مورد اين آيه غلط مى‌شماريد، در پاسخ بايد گفت كه اولاً قرائن موجود در خود كلام كه عبارت است از شأن پيامبر نسبت به مردم عادى نشان مى‌دهد كه مراد از معروف، تمام اوامر است همانطور كه در مثال پدر و فرزند گذشت.
ثانياً: ما حق نداريم آيه‌اى از قرآن را بدون توجه به آيات ديگر طورى ترجمه كنيم و از آن برداشت نماييم كه در مخالفت صريح با آيات ديگر قرآن باشد. به همين جهت مى‌بينيم كه بهترين تفاسير آن تفاسيرى هستند كه هر آيه را با توجه به آيات ديگر تفسير كرده‌اند و به اصطلاح تفسير قرآن به قرآن هستند كه از جمله بهترين اين تفاسير، تفسير الميزان است كه مرحوم علامه طباطبايى اساس تفسير خويش را بر همين قاعده بنا نهاده‌اند .
در مورد آيه مذكور «و لا يعصينك فى معروف» بايد گفت كه اگر ما بخواهيم قيد «معروف» را قيد تخصيصى معنى كنيم در اينصورت اوامر پيامبر را به دو دسته معروف و غير معروف تقسيم كرده‌ايم «همانطور كه شبهه كننده القا كرده بود» و در اين صورت در تضاد آشكار با آيات ديگرى از قرآن خواهد بود كه عصمت پيامبر را اثبات مى‌كنند مانند آيه «و ما ينطق عن الهوى، ان هو الاّ وحى يوحى» (نجم 3 و 4) كه مى‌فرمايد: «پيامبر از روى هوى و هوس صحبت نمى‌كند بلكه آنچه مى‌گويد نيست مگر وحى الهى» (در اينجا از ادوات حصر، «ان» نافيه و «الاّ» استفاده شده تا نطق پيامبر را منحصر در وحى الهى نمايد و بگويد كه هر چه پيامبر مى‌گويد وحى الهى است و نيكوست و جز اين نيست ) و آيه «...ان اتبع الاّ ما يوحى الىّ ...» (انعام 50) كه در معنى مانند آيه قبل است و آيه «...انّما اتّبع ما يوحى الى من ربى...» (اعراف 23) كه در اين آيه نيز از ادوات حصر «انّما» استفاده شده و هر گونه سخن و رفتارى كه از غير منشاء وحى نشات گرفته باشد را از پيامبر نفى مى‌كند و آيه ديگر «قل ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله ربّ العالمين» (انعام 162). در اين آيه حتى زندگى و مرگ پيامبر(ص) را براى خدا معرفى كرده و آيا كسى كه تمام وجودش براى خداست و رحمة للعالمين است مى‌تواند مثل بقيه مردم باشد كه آلوده به گناه گردد يا سخنى خلاف حق گويد و آيا كسى كه كلامش مطابق وحى الهى است ممكن است به غير معروف دستور دهد و استبداد رأى داشته باشد. البته كه چنين نيست و اين كافر است كه همه را به كيش خود پندارد... و حتى در ميان كفار كسانى بودند كه اين قدر معرفت داشتند كه عصمت پيامبر را دربست قبول داشتند و مى‌گفتند پيامبر هر چه مى‌گويد معروف و نيكوست كه از جمله آنها هند جگر خوار، همسر ابو سفيان بود كه داستان بيعتش با پيامبر در شأن نزول آيه مورد بحث ما «و لا يعصينك فى معروف» در تفاسير آمده كه خيلى جالب و مفيد است.
هند همسر ابو سفيان و مادر معاويه (لعنة الله عليهم اجمعين)، در موقع بيعت زنان با پيامبر، نقاب بر چهره زده بود تا پيامبر او را نشناسد و خاطره تلخ شهادت عمويش و اينكه هند، جگر عمويش حمزه را به دندان كشيد را به ياد نياورد، همين كه پيامبر شروط بيعت را آغاز كرد و فرمود: با شما بيعت مى‌كنم كه به خدا شرك نورزيد، هند گفت: اى رسول خدا با مردان چنين بيعتى نكردى كه با ما مى‌كنى؟! (چون حضرت از مردان فقط به شرط اسلام و جهاد بيعت گرفت)، آنگاه پيامبر ادامه داد: «و دزدى نكنيد»، هند گفت: ابو سفيان مرد بخيلى است من اموالى را از او برداشته‌ام، نمى‌دانم حلال است يا حرام؟ ابو سفيان كه آنجا حضور داشت گفت: همه را بر تو بخشيدم. پيامبر (ص) لبخند زد، هند را شناخت و فرمود: تو هند دختر عقبه هستى؟ هند جواب داد: بلى يا رسول الله، گذشته‌ها را ببخش، خدا تو را ببخشد (اشاره به جنايتى بود كه درباره حمزه عموى پيامبر كرده بود و خدا مى‌داند كه در اين لحظه بر پيامبر چه گذشت).
پيامبر در ادامه فرمود: و بچه‌هايتان را نكُشيد، هند گفت: ما آنها را در كودكى تربيت كرديم و شما آنها را كُشتيد (اشاره به كشته شدن پسرش حنظله، در جنگ بدر به دست على ابن ابيطالب (ع)).
آنگاه حضرت شرايط را ادامه داد تا رسيد به به اين جمله «و لا يأتين ببهتان» يعنى بهتان به كسى نبندند، شاهد بحث ما در اينجاست كه هند گفت: «والله ان البهتان قبيح و ما تأمرنا الا بالرشد و مكارم الاخلاق» يعنى: «به خدا قسم، بهتان كار زشتى است و اى پيامبر، تو ما را جز به رشد و مكارم اخلاق امر نمى‌كنى». در اينجا مى‌بينيد كه حتى هند جگر خوار تمام اوامر پيامبر را معروف و نيك مى‌داند و مايه رشد مردم مى‌خواند اما صد افسوس كه در ميان مسلمانان امروزى كسانى يافت مى‌شوند كه اسلامشان شناسنامه‌اى مى‌باشد نه قلبى مى‌گويند: اوامر پيامبر غير نيك هم دارد كه بايد بوسيله مردم اصلاح شود!!
در ادامه داستان دارد كه وقتى حضرت فرمود «و لا يعصينك فى معروف» يعنى آن زنان نبايد در كار نيكى كه به آنها امر مى‌كنى با تو مخالفت كنند، هند گفت: «ما جلسنا فى مجلسنا هذا و فى انفسنا ان نعصيك فى شىء» يعنى: «اى پيامبر خدا! ما اينجا ننشسته‌ايم در حالى كه فكر مخالفت تو را در هيچ موردى در سر بپرورانيم» (با استفاده از تفسير مجمع البيان و تفاسير ديگر).

 

شبهه سوم:
حق اطاعت شدن زاييده و مشروط به پذيرش مطيع است و الا براى كسى حق طاعتى نيست.


پاسخ :

كلى گويى و ابهام آفرينى، ترفند اصلى غالب شبهات است كه بوسيله آن اولاً يك حرفى را مى‌پرانند تا ببينند چه پيش خواهد آمد و ثانياً از خاصيت كلى بودن و مبهم بودن حرفشان براى گم كردن رد پا از بيم محكوم شدن استفاده مى‌كنند.
در شبهه فوق نيز كه گفته شده «براى كسى حق طاعتى نيست مگر به شرط پذيرش مطيع» بايد روشن گردد كه منظور از كلمه كلى «كسى» چيست؟ آيا شامل خدا هم مى‌شود؟ يعنى آيا خداوند هم حق طاعت بر گردن بندگانش ندارد؟ پيامبر خدا چطور؟ اصلاً گذشته از مباحث دينى، در مسائل خانوادگى آيا پدر حق طاعت بر گردن فرزندش دارد يا نه؟
مى‌بينيد كه تكليف هيچ يك از اين موارد در كلام شبهه كننده روشن نيست و فقط چيزى را پرانده و رفته و البته روشن است كه آنچه در دل دارد چيست كه انشاء الله خواهد آمد.
در اينجا مى‌بينيد كه اگر شبهه كننده بخواهد پاسخ دهد به ناچار يكى از وجوه زير را بايد بپذيرد كه در هر صورت مورد اشكال واقع مى‌گردد:
وجه اول: اينكه حتى خدا هم حق طاعت بر گردن بندگانش ندارد، در اينصورت اين حرف از اساس نه تنها با دين اسلام كه با روح تمام اديان آسمانى مخالف است زيرا محور تمام اديان آسمانى بر پايه بندگى خدا و اطاعت بدون شرط از پروردگار عالميان است و لذا مى‌بينيم سرلوحه تمام دعوت‌هاى پيامبران به تعبير قرآن «ان اعبدوا الله» است يعنى عبادت خدا، و روشن است كه عبادت مرتبه‌اى بالاتر از اطاعت است و در مورد دين اسلام، اصلاً كلمه اسلام يعنى تسليم شدن در مقابل امر پروردگار.
پس اگر مراد گوينده اين باشد كه حتى خدا هم حق طاعتى بر بندگانش ندارد، بايد گفت كه گوينده نه تنها به اسلام، بلكه به هيچيك از اديان آسمانى پايبند نيست و از آنجا كه فرض ما بر اين است كه خوانندگان عزيز مسلمان هستند، به همين مقدار در پاسخ اكتفا مى‌كنيم.
وجه دوم: اينكه به غير از خدا كسى حق اطاعت شدن ندارد، در اينصورت از ايشان مى‌پرسيم شما آيا پيامبر اسلام را به پيامبرى قبول داريد يا نه؟ اگر قبول داريد پيامبر اين آيه را از جانب خداوند براى مردم تلاوت كرد: «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول...» و هيچ قيد و شرطى را هم براى اطاعت خدا و رسول ذكر نكرد، پس اينكه شما مى‌گوييد براى كسى حق طاعتى نيست مگر به شرط پذيرش مطيع، اين حرف را از كجا درآورده‌ايد آيا شما پيامبر جديدى هستيد؟ كه ما خبر نداريم؟! اگر هستيد لااقل معجزه‌اى از خود نشان دهيد، اگر چه حتى با نشان دادن معجزه نيز كسى از شما اطاعت نخواهد كرد زيرا اولين نطق شما همين بود كه كسى حق طاعت ندارد...
وجه سوم: اينكه به غير از خدا و چهارده معصوم كسى حق طاعت ندارد مگر به شرط پذيرش مطيع (كه ما اين وجه را بيشتر منظور نظر شبهه كننده مى‌دانيم)، مثلاً كسى به عنوان نائب امام يا ولى فقيه، حقى بر گردن مردم ندارند مگر با شرط پذيرش مردم، در اينصورت اشكال اول بر ادعاى شما اين است كه چرا از همان ابتدا، شفاف صحبت نمى‌كنيد و كلى گويى مى‌نماييد و اشكال دوم آن است كه هرگاه شما حق طاعت را براى خدا و رسول (ص) و ائمه (ع) پذيرفتيد، به همان دليل براى اولى الامر كه ولى فقيه از مصاديق آن است نيز بايد بپذيريد و مسئله اطاعت در امر دين يك مسئله مقطعى نيست كه با رحلت پيامبر (ص) يا امام معصوم (ع) منتفى گردد بلكه چهانچه در مسائل اعتقادى آمده، خداوند هيچ‌گاه زمين را از حجت خود خالى نمى‌گذارد و مردم را به حال خود رها نمى‌كند، در زمان پيامبر اطاعت از او را لازم مى‌شمارد در زمان امام، اطاعت از امام را، و همين طور در زمان غيبت، اطاعت از نائب امام را، و اين لازمه حكمت و لطف خداست كه هميشه حجتش در ميان بندگانش باشد.
مسأله ديگر: آن است كه اصولاً وقتى ما مى‌گوييم فلان كس بايد از فلان كس اطاعت كند، در موقعى است كه مطيع ممكن است لااقل در بعضى مواقع دلش راضى به اطاعت نباشد ولى با صدور فرمان اطاعت، از او خواسته مى‌شود كه حتى عليرغم خواست دلش، بايد اطاعت كند، اما اگر قرار شد حق طاعت را مشروط به پذيرش مطيع بدانيم در اينجا اصلاً كلمه طاعت معنايى ندارد زيرا در واقع مطيع هر چه را خود خواسته پذيرفته و مطيع كسى به غير از خودش نيست.
در پايان بايد به اين نكته توجه كرد كه گاهى انسان در اثر تكبر و حسادت و اينكه نمى‌تواند تحمل كند كه مردم به كسى علاقه زياد دارند و فرمانش را اطاعت مى‌كنند، ابتدا به دنبال آن است كه قداست و وجاهت آن مراد و مطاع مردم را خدشه‌دار سازد و از آنجا كه آن قداست و محبت جنبه دينى و الهى دارد، به تدريج كار اين حسود به جايى مى‌رسد كه به تمام مقدسات دينى و حتى آيات الهى حملهور مى‌شود و در همه آنها ايجاد شبهه و تشكيك مى‌نمايد كه خداوند درباره چنين افرادى فرموده: «ثم كان عاقبة الذين اساءوا السوءى ان كذبوا بآيات الله» (روم 10)، يعنى عاقبت امر كسانى كه بدى را پيشه خود ساختند آن شد كه در نهايت آيات الهى را نيز تكذيب كردند.

 

شبهه چهارم:
چرا بايد جريان سقيفه را تبديل به يك كينه تاريخي كنيم ؟ سوال اين است كه اگر طراحان سقيفه گناهكارند ، پس تمام فرق اسلاميبه جزء شيعيان گناهكار و فريب خورده اند و اگر اين طور است چرا آيه الله بروجردي پذيرفتند كه شيعه نيز در كنار چهار مذهب ديگر اهل تسنن قرار گيرد . اين تعصب غير معقول است كه طراحان سقيفه را الي الابد گناهكار بدانيم .


پاسخ :
براي روشن شدن بحث ابتدا به عناوين نكات مهمي كه در خلال بحث بايد روشن گردد اشاره مي كنيم:

نكته اول : آيا اصولا در جريان سقيفه تخلف و ظلمي صورت گرفته يا نه ؟ زيرا از كلام شبهه كننده كه مي گويد ((اگر طراحان سقيفه گناهكارند چنين برمي آيد كه ايشاناصلا اعتقادي به تخلف و گناه صورت گرفته در جريان سقيفه ندارند .!

نكته دوم : اگر گناهي صورت گرفته آيا ارزش اين را دارد كه پس از گذشت سالها هنوز هم آن را مطرح كنيم ؟ به چه دليل ؟

نكته سوم : آيا اعتراض تاريخي شيعه نسبت به جريان سقيفه را كه از زمان امام علي (ع) شروع شد مي توانكينه توزي يا تعصب غير معقول ناميد ؟

نكته چهارم :كاري كهمرحوم آيه الله بروجرديدر اين باره انجام داد چه بود و آيا براي به رسميت شناخته شدن مذاهب اهل تسنن  بود يا بالعكس براي به رسميت شناخته شدن شيعه

اما توضيح مطلب:

جريان سقيفه را مي توان در يك كلام نقطه عطف انحراف جريان اسلام ناب محمدي (ص) از مسير اصلي خود دانست . ديني كه به عنوان كاملترين دين آسماني مي رفت تا بشريت را تحت لواي توحيد به سعادت واقعي خود برساند با انحرافي كه تخم آن در سقيفه كاشته شد از مسير اصلي خود منحرف گشت و نه تنها بشريت تنوانست از آن استفاده لازم را ببرد كه حتي مسلمانان نيز دچار تفرقه گشتند و اسباب انحطاط و سقوط خود را فراهم كردند

از نظر شيعه اتفاقي كه در سقيفه افتاد يك مسئله  شخصي و يا حتيحزبي نبودصحبت بر سر روي كار آمدن فلان حزب سياسي و راي نياوردن حزب ديگر نبود صحبت بر سر تصرف يك منصب الهي و امامت يك جامعه اسلامي بود ( البته اين نظر شيعه است و الا از نظر غاصبان خلافت مثل معاويه و يزيد كه گفت (( لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحي نزل )) نه تنها در جريان سقيفه كه حتي اصل رسالت پيامبر اسلام نيز فقط يك بازي سياسي بود برلي در دست گرفتن قدرت !

اما نظر شيعه چنيننيست و نه تنها رسالت پيامبر (ص) را يك مسئله الهي و مختص به شخص نبي  (ص) مي داند بلكه مسئله امامت را نيز يك منصب الهي و مختص افرادي مي داند كه از جانب خدا مستقيما و يا بواسطه يك پيامبر معرفي شده اند . چنانچه امامت ابراهيم خليل مستقيما  از جانب خدا معين شد : (( و اذا ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما )) خداوند در اين آيه مي فرمايد كه وقتي ابراهيم امتحانات الهي را پشت سر گذاست آنگاه خداوند او را امام مردم  قرار داد و نيزامامت پيامبر اسلام (ص) كه از آغار تا پايان با وحي الهي صورت گرفت

و يا امام بواسطه يك پيامبر معصوم تعيين مي گردد مانند دوازده تن از ذريه پيامبر اكرم (ص) كه توسط خودپيامبر (ص) بارها و بارها با ذكر نام و عدد آنها معرفي شدند .كه ما از بين احاديث متواتر به اين حديث زيبا اكتفاء مي كنيم كهاز ابن عباس نقل شده

 پيامبر اكرم (ص) فرمودند : (( معاشرالناساعلمواأنللهبابامندخلهأمنمنالنار )) يعني اي مردم بدانيد كه براي خداوند دري است كه هر كس از آن داخل شود از آتش جهنم ايمن خواهد بود . آنگاه أبوسعيد خدري برخاست و گفت : اي پيامبر ما را به سوي آن در هدايت كن تا آنرا بشناسيم . آنگاه پيامبر (ص) فرمود : (( هوعليبنأبيطالبسيدالوصيينوأمير المؤمنينوأخورسولربالعالمينوخليفتهعلىالناسأجمعين )) : در اين قسمت از كلام مي بينيم كه پيامبر (ص)  به خلافت علي(ع) از جانب پيامبر تصريح مي كنند و مي فرمايند (( و خليفته علي الناس اجمعين ) و باز در ادامه مي فرمايند : اي مردم هر كس از پديرفتن ولايت خدا خوشحال مي گردد پس به علي و اماماني كه از ذريه من هستند اقتدا كند كه آنها خزينه هاي علم من هستند ، آنگاه جابربن عبدالله انصاري برخاست و پرسيد : يا رسول الله ! تعداد امامان چندتاست ؟

پيامبر(ص) در جواب فرمود : اي جابر خدا تو را رحمت كند كه از تمام اسلام پرسيدي ، عده آنها همان تعداد ماههاي سالاست : ((اثْناعَشَرَشَهْراًفيكِتابِاللَّهِيَوْمَخَلَقَالسَّماواتِوَالْأَرْض ))َ. و تعداد آنها همان تعداد چشمه هاييست كه براي موسي بن عمران از زمين جوشيد هنگاميكه با عصايش بر سنگ زد : (( فَانْفَجَرَتْمِنْهُاثْنَتاعَشْرَةَعَيْناً  )) و تعداد آنها همان تعداد نقيبان بنيإسرائيل است : (( وَبَعَثْنامِنْهُمُاثْنَيْعَشَرَ نقيبا )) . پس اي جابر اولين امامان علي بن ابيطالب است و آخرينشان قائم ))  (بحارالأنوارج : 36ص : 264)

بنابراين مي بينيم كه جانشينان پيامبر از جانب خود او به نام و شماره معين گشته اند و از آنجا كه فرمايشات پيامبر همه بدستور خداست و با وحي الهي مورد تاييد است ( و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ) بنابراين تخلف از دستور پيامبر، تخلف از دستور خداست و مخصوصا در مسئله بسيار مهمي مانند رهبري امت اسلام . چه گناه و ظلمي بالاتر از سرپيچي از فرمايش پيامبرخدا و غصب ظالمانه خلافت ؟ غصبي همراه با اذيت و آزار دختر پيامبر ؟ غصبي به قيمت سيلي زدن به گوش زهرا (س) و در بند كشيدنعلي مرتضي ؟ آيا شبهه كننده شكي دارد كه اين اعمالگناه است ؟!.

اگر شك دارد پسعكس العمل فاطمه زهراء سلام الله عليها را كه در هنگام وفات از پذيرفتن خليفه اول و دوم بر بالين خود امتناع ورزيد چگونه توجيه مي كند ؟! آيا دختر پيامبر نيز خداي ناكرده كينه توز و يا متعصب بود ؟ البته كه چنين نبود ، او دختر پيامبر رحمت بود و پرورده دامان محبت . پس بايد جواب را در جاي ديگر جستجو كرد . بايد قهر فاطمه (س) را نشانه عمق جنايت و ظلمي دانست كه در حق اهل بيت صورت گرفت و آثار شوم آن دامنگير امت اسلام گشت

اما مسئله دوم اين است كه آيا ما بايد بعد از گذشت چند قرن هنوز هم آن خاطره را زنده كنيم و طراحان سقيفه را الي الابد گناهكار بدانيم ؟!

در جواب بايد گفت اولا كه هيچكس نمي تواند الي الابد گناهكار باشد زيرا عمر انسان محدود است و فقط در محدوده عمر خويش فرصت گناه دارد اما آنچه مي تواند الي الابد باقي باشد عذاب شدن اوست كه بسته به نوع گناهي كه كرده طول عذابش متفاوت خواهد بود . و ثانيا اگر قرار بود پرونده گناهكاران را بعد از سپري شدن زمانشان ببندند و اسمي از آنها نبرند پس چرا خداوند در قرآن اين همه از فرعون و قابيل و شيطان و قوم لوط و ديگر مجرمان نام برده در حاليكه به عنوان مثال شايد ميلونها سال از حادثه هابيل و قابيل گذشته ؟

روشن است كه اينها همه براي عبرت گرفتن خردمندان است (لقد كان في قصصهم عبره لاولي الالباب ) و گرنه خداوند كه نعوذ بالله كينه اي و يا متعصب نيست !.

بنابراين نه تنها نبايد اينها را كينه و تعصب ناميد  بلكه در فرهنگ اسلام و قرآن به مسلمانان ياد داده شده كه نسبت به ظلم ظالمان بي تفاوت نباشندو از آنها بيزاري جويند چنانچه خداوند سوره اي در قرآن به نام برائت نازل نموده يعني بيزاري جستن و اظهار تنفر كردن نسبت به مشركين . يك مسلمان نمي تواند نسبت به همه روحيه صلح كل داشته باشد يعني نسبت به كافر و مسلم و صالح و طالح ، همه و همه با يك رويه برخورد كندبلكه بايد نسبت به كفر و آثار آن دافعه داشته باشد و نسبت به اسلام و مظاهر آن جاذبه

و مسئله آخر مطلبي است در باره مرحوم آيه الله بروجردي كه در شبهه از آن استفاده معكوس شدهزيرا چنانچه معروف است در زمان آن مرحومدانشگاه الازهر مصر، كه مهمترين مركز معرفي اسلام براي جهانيان محسوب مي شد ،هنوز مذهب تشيع را به رسميت نمي شناختو فرق معتبر اسلامي را در چهار فرقه اهل تسنن خلاصه كرده بود . مرحوم آقاي بروجردي با فرستادن نمايندگاني به مصر و ارتباطات مستمر و دعوت از رئيس دانشگاه الازهر براي تحقيق درست پيرامون مذهب تشيع ، توانستند آنها را قانع كنند كه مذهب تشيع را به عنوان يكي از مذاهب رسمي اسلام قبول كنند و به جهانيان معرفي نمايند ، و اين گامي در جهت اعتلاي مذهب تشيع بود نه به معناي رسميت دادن به مذاهب اهل تسنن .

و دليل ديگر بر اين مدعا آنست كه در زمان مرحوم آيه الله بروجردي كتاب مهمي به نام شبهاي پيشاور كه نويسنده آن مرحوم سلطان الواعظين شيرازي بود منتشر شد كه در آن به بهترين وجه و محكمترين دلائل از مذهب تشيع  در مقابل اهل تسنن دفاع شده و از افتخارات آن كتاب اين است كه مرحوم آقاي بروجردي از آن تعريف و تمجيد كرده اند و عكس آن مرحوم نيز در اول آن كتاب به چاپ رسيده.

 

شبهه پنجم:
علي (ع) حكومت و ولايت را يك امر مردمي و امانتي از سوي مردم حكومت شونده تلقي مي كند ، نه از طرف خدا ، در ختم جنگ صفين و آتش بس هم ، تسليم راي عمومي شد.


پاسخ :

اينكه علي (ع) حكومت و ولايت را امري از سوي مردم تلقي مي كند يا امري از طرف خدا ، اين را بهتر است از كلمات خود حضرت و از كلمات پيامبر اكرم (ص) استفاده كرد كه به آنها اشاره خواهيم كرد .

و اما اينكه حضرت در پايان جنگ صفين تسليم حكميت شد ، آيا اين را مي توان دليل بر مردمي بودن ولايت گرفت ، اين چه استدلال عجيبي است ؟ مثل اين است كه بگوييم تسليم شدن پيامبر (ص) به راي كفار در صلح حديبيه دليل بر مردمي بودن نبوت پيامبر(ص) است و يا حتي العياذ بالله طبق استدلال شبهه كننده دليل بر كفري بودن نبوت پيامبر است ؟! زيرا پيامبر تسليم راي كفار شد !!.

و باز مثالي ساده تر بزنيم : اگر يكي از فرماندهان ارتش در حين جنگ به اسارت نيروهاي دشمن در آمد و تسليم آنها شد آيا مي توان اين را شاهد گرفت بر اينكه اين فرمانده از طرف دشمن بوده و اصلا يكي از فرماندهان دشمن بوده !.اين چه طريق استدلال است ؟!

واضح است كه حكم يك مسئله در وضعيت اجباري و ناچاري ممكن است خيلي متفاوت باشد با حكم همان مسئله در وضعيت اختياري . اگر فرماندهي در يك وضعيت بحراني گرفتار شد و براي حفظ جان خود ناچار شد كه به اسارت دشمن در آيد آيا بايد گفت كه او از فرماندهان دشمن است ؟ يا اينكه خير ، او از فرماندهان خودي است و وظيفه دارد كه اگر احيانا در موقعيتي امر دائر شد بين اسير شدنش و نابود شدنش ، او وظيفه دارد كه اسير شود تا جان خود را حفظ كند ؟ .

در جريان جنگ صفين نيز مسئله همينطور بود ، قضيه اجبار و اكراه بود نه اختيار ، آيا جز اين بود كه حضرت علي (ع) جنگ را تا لحظه فروريختن خيمه معاويه به پيش برده بود كه ناگهان با نيرنگ عمروعاص و معاويه مواجه شد كه قرآن ها را بر سر نيزه كردند و داد حكميت سر دادند و با كمال تاسف اكثريت سربازان حضرت، فريب خوردند و همنواي دشمن شدند و علي(ع) را وادار به پذيرش حكميت كردند تا جايي كه حضرت را تهديد جاني نمودند و حضرت در چنين وضعيت بحراني ناچار به پذيرش حكميت شد . آيا اين را بايد دليل بر مردمي بودن ولايت علي (ع) دانست ؟!.

نكته ديگر آنكه اصلا در اينجا دليل شبهه كننده اعم از مدعاي اوست زيرا تسليم شدن علي(ع) هم مي تواند به دستور خدا باشد (همانطور كه پيامبر هم در صلح حديبيه به دستور خدا براي اهداف بالاتر به طور موقت تسليم راي كفار شد) و هم مي تواند بخاطر اين باشد كه مثلا ولايت او از ناحيه مردم بوده (كه شبهه گر ادعا نموده ) . حالا كه هر دو احتمال وجود دارد چگونه شبهه كننده فقط احتمال دوم را ترجيح داده و مسلم دانسته ؟ در حاليكه اتفاقا حق مطلب احتمال اول است به دلايل خارج از اين قضيه كه به آنها اشاره خواهيم كرد .

بنابراين از روي يك تصميم اجباري در يك مقطع بحراني كه آن هم مي تواند داراي چند وجه باشد نمي توان يكي از وجوه را بدون دليل ترجيح داد و مسلم دانست در حاليكه آن وجه احتمالي در تضاد آشكار با مسلمات تاريخ اسلام و امامت است .

مسئله ولايت را بايد در جاي ديگري به دنبال ادله اثباتش بود و آن عبارت است از احاديث متواتر نبوي كه مورد اتفاق شيعه وسني مي باشد و همه شيعيان از آن مطلعند حتي در كتابهاي داستان خردسالان قضيه غدير خم و ابلاغ ولايت علي ابن ابيطالب(ع) از جانب خدا بوسيله پيامبر(ص) با نقاشيهاي فراوان آمده ، در كتابهاي دبستان و راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه نيز به زبانهاي مختلف ذكر شده و به قدري در نزد متدينين مسئله غدير تكرار شده و روشن گشته كه من از تكرار آن بيم ملالت خوانندگان را دارم .

حال آنچه مايه شگفتي است اين است كه اين شبهه كنندگان در اين مسائل بديهي در كدام كشور و تحت كدام كيش و مذهبي زندگي مي كرده اند كه اين قدر از اين قضايا بي اطلاعند ؟

گاهي از همين قبيل افراد ناپخته و بي اطلاع مي آيند و در نطق خود به مناسبت عيد غدير مي گويند :

كناره گيري حضرت علي از خلافت و واگذاري آن به مخالفان دليل بر اين است كه حضرت حقوق شهروندي را رعايت مي نموده و به راي مخالف خود احترام مي گذاشته !.

بايد از اين جناب پرسيد كه آيا مسئله خلافت و ولايت كه شيعيان آن را مطابق نص پيامبر(ص) حق انحصاري  علي ابن ابيطالب(ع) مي دانند جزء حقوق شهروندي است كه بالسويه بين شهروندان تقسيم شده باشد ؟ و لابد براي اينكه بر سر آن دعوا نشود بايد راي گيري شود و هر كس اكثريت آراء را آورد هم اوست كه والي و خليفه است ؟ . پس تكليف حديث غدير چه مي شود . چرا پيامبر(ص) در آن صحراي داغ مردم را نگه داشت و جهت اكمال دين خود، ولايت علي(ص) را به آنها ابلاغ كرد ؟ اگر ولايت از حقوق شهروندي است يا مي توان بخاطر رعايت حقوق شهروندي از آن دست برداشت، آيا بهتر نبود همانوقت كه خداوند دستور ابلاغ ولايت علي (ع) را به پيامبر صادر مي كرد  پيامبر(ص) هم العياذ بالله رو به خدا مي كرد و عرضه مي داشت خدايا تو هم به خاطر رعايت حقوق شهروندي ! كوتاه بيا و دست از انحصار طلبي! بردار و كار را به آراء عمومي بسپار ؟!.

اصلا حقوق شهروندي يعني چه ؟ اين اصطلاح مربوط به كدام زمان و كدام محيط است ؟ چرا افرادي ناپخته در معارف اسلامي چند صباحي كه در دنياي غرب زندگي كرده اند براي جبران ناپختگي خود در معارف اسلامي در صدد هستند كه وصله هاي ناجوري از فرهنگ غرب را به دين اسلام بچسبانند و دين خدا را با اين وصله ها ي ناموزون و غير منطقي به خيال خودشان شيرين سازند .

حقوق شهروندي چه ربطي به قضيه خلافت و ولايت دارد ؟ زادگاه آن اصطلاح در دنياي غرب است و پيوند ناگسستني با فرهنگ غرب دارد فرهنگي كه از سالها قبل رسما مذهب را از صحنه زندگي اجتماعي و سياسي خود خارج ساخته و به خيال خود رو به دموكراسي آورده . در حقوق شهروندي غرب مجموعه حقوق شهروندان جامعه مدني نسبت به يكديگر بدون لحاظ دين و حقوقي كه از ناحيه خدا بر عهده بندگان تعلق مي گيرد در نظر گرفته مي شود . يا لااقل ديني مانند اسلام كه در زمينه اجتماعي و سياسي نيز تكاليفي را براي مردم در نظر گرفته فاقد هر گونه جايگاهي در جامعه مدني و حقوق شهروندي است . حق خداي تعالي بر مردم و حق پيامبر(ص) بر مردم و حق امام(ع) بر مردم در كحاي حقوق شهروندي مندرج است ؟ شما در نطق خود امام معصوم(ع) را تا بدان درجه پايين آورده ايد و او را از مقام امامت كه از جانب خدا به او اعطاء گرديده خلع كرده ايد تا حقوق شهروندي را براي او اثبات كنيد ؟ مگر دعواي خلافت در صدر اسلام دعواي دو حزب سياسي غربي بود ؟ كه مثلا علي (ع) با حزبش چون راي نياورد مطابق مقررات جامعه مدني بدون هيچ ادعايي كنار نشست و حقوق شهروندي را رعايت كرد ؟ مسئله مسئله امامت و خلافت پيغمبر(ص) بود نه انتخابات رياست جمهوري . امام از حانب خدا به بوسيله پيامبرش معين شده بود و كسي غير از او حق نداشت با انتخابات يا غير آن خود را در آن منصب قرار دهد . و كساني كه آن مفام را اشغال كردند اگر چه راي اكثريت را هم با خود نمودند باز هم حق نداشتند و مرتكب غصب و ظلم و خلاف قانون الهي شدند  . شما در كلام خود طوري وانمود كرده ايد كه اصلا چيز مهمي اتفاق نيافتاده ، يك انتخابات معمولي بوده و علي هم وقتي راي نياورد مثل بقيه نامزدهاي انتخاباتي بدون هيچ ادعايي و البته مانند يك شهروند قانونمند حامعه مدني با كمال ميل كنار نشست و حتي با مخالفان خود از در همكاري و همدلي در آمد ؟!. اگر شما اينطور فكر مي كنيد پس بهتر است كمي به تاريخ اسلام مراجعه كنيد و ببينيد كه اصلا قانون اسلام با قانون جامعه مدني شما از زمين تا آسمان تفاوت دارد .چه آنكه آن آسماني است و اين زميني ، در قانون اسلام امامت يك منصب الهي است و گزينش امام از جانب خداست و رابطه مردم و والي رابطه امام و امتي است نه رابطه شهروندان با يكديگر . و آنان كه خلاف اين را كردند هر چه كردند ظلم  كردند اگر انتخابات كردند ظلم كردند زيرا با انتخاب الهي جايي براي انتخاب غير او باقي نمي ماند و اگر با نيرنگ و تبليغات بر سر كار آمدند كه آمدند باز هم جفا كردند و خلاف قانون الهي عمل نمودند و علي (ع) هم هيچگاه از كار آنها راضي نبود و با آنها بيعت نكرد تا جايي كه او را وادار به بيعت كردند . اگر علي (ع) از كار آنها راضي بود مثل اكثريت مردم همان اوائل كار با آنها بيعت مي كرد نه اينكه شش ماه بيعت را به تاخير اندازد و در نهايت با زور شمشير از او بيعت گرفتند . آيا چشم شما به آن صفحاتي از تاريخ اسلام افتاده كه مي گويد علي را بدون رداء و عمامه از خانه بيرون كشيدند و براي گرفتن بيعت از او شمشير برهنه را به رخش كشيدند ؟ آيا گوش شما مثل بقيه مردم اين سخنان را پاي منبرها شنيده كه وقتي فاطمه خواست مانع كار آنها شود او را با ضربت تازيانه از علي جدا كردند ؟ و آيا ؟

آيا علي و فاطمه (س) از حقوق شهروندي مطلع نبودند كه تن به بيعت نمي دادند يا شما از حقوق امامت و ولايت بي خبريد ؟ و به آن جفا مي كنيد ؟

شما بهتر است كمي خود را از سراب فرهنگ غرب بيرون آوريد و در درياي فرهنگ اسلام غوطه ور سازيد كه آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر جرعه اي بايد چشيد .

اگر شما به قدر جرعه اي از معارف اسلام نوشيده بوديد به همان مقداري كه مردم عوام در پاي منبرها آگاه شده اند  اين گونه سخن نمي گفتيد و از دين خود براي خوش آيند ديگران مايه نمي گذاشتيد .

شما آنجه را خود حضرت امير در فلسفه كناره گيريش از خلافت ذكر كرده ناديده مي گيريد و از پيش خودتان فلسفه مي بافيد و حقوق شهروندي را مطرح مي كنيد ؟ خود حضرت صراحتا فرموده : " فبينما نحن اذ نفر المنافقون فانتزعوا سلطان نبينا(ص) منا و ولوه غيرنا فبكت لذلك والله العيون و القلوب منا جميعا و خشنت والله الصدور و ايم الله لولا مخافه الفرقه من المسلمين ان يعودوا الي الكفر و يعود الدين لكنا قد غيرنا ذلك ما استطعنا " (بحار الانوار ج 29 ص 579) يعني گروهي از منافقين  دست به دست هم داده و خلافت را از ما گرفته به ديگري واگذار نمودند ، به خدا قسم براي اين امر چشمها و دلهاي ما گريان و أزرده گرديد و سينه ها از خشم و ناراحتي پر شد  ، به خدا قسم اگر خوف تفرقه مسلمانان نبود كه به قهقراي كفر برگردند هر آينه تغيير مي داديم خلافت را

مي بينيد كه خود حضرت قضيه نفاق را مطرح مي كند و از كاري كه آنها كرده اند بشدت اعلام خشم وانزجار مي كند و كناره گيري خود را از خلافت ظاهري فقط براي بقاي دين خدا ذكر مي كند چرا كه او فاني في الله بود .

آنوقت شما مي آييد و منافقين را با مردم عادي و با امام معصوم همه را يك كاسه مي كنيد و نام شهروند روي همه آنها مي گذاريد تا از يك طرف پرده روي جنايات منافقان بگذاريد و از طرف ديگر خشم امير المومنين نسبت به اينها را مخفي سازيد ؟. شما از چه مي ترسيد ؟ از هر چه مي ترسيد بدانيد كه مقام خدا سزاوارتر است براي ترسيدن ، از خدا بترسيد و دين خدا را و اولياء خدا را اينگونه بازيچه افكار سخيف خود قرار ندهيد .






دفاع از حريم تشيع - تشيع - حريم تشيع - دفاع حريم تشيع - دفاع - تشيع -shia (دفاع از حريم تشيع و شيعه)
Powered by SaMaN MoHaMaDi C  2007, 2008  Designer By  SaMaN MoHaMaDi