امور فرهنگي حوزه سيزده شهيد صابوناتي - دفاع از حريم تشيع و شيعه
براى روشن شدن پاسخ ابتدا بايد اصل شبهه را به درستى تجزيه
و تحليل كنيم كه اين خود قسمت عمده پاسخ خواهد بود زيرا تأثيرگذارى اكثر
شبهات به خاطر ظاهر و قالب آراسته آنهاست كه در نظر اول شباهت به حقيقت دارند
و به همين دليل هم شبهه ناميده مىشوند. اما بعد از كمى تامل معلوم مىشود كه
آنها از جنبه علمى تهى بوده و مايهاى جز مغالطه و تحريف در آنها
نيست. | |
چنانچه در پاسخ شبهه قبل گذشت، ابتدا بايد به ساختار و بدنه
خود شبهه دقت كرد و مغالطات و ابهامات آن را نشان داد تا بىمايه بودن شبهه
از ريشه و اساس روشن گردد . | |
كلى گويى و ابهام آفرينى، ترفند اصلى غالب شبهات است كه
بوسيله آن اولاً يك حرفى را مىپرانند تا ببينند چه پيش خواهد آمد و ثانياً
از خاصيت كلى بودن و مبهم بودن حرفشان براى گم كردن رد پا از بيم محكوم شدن
استفاده مىكنند. | |
براي روشن شدن بحث ابتدا به عناوين نكات مهمي كه
در خلال بحث بايد روشن گردد اشاره مي كنيم:
نكته اول : آيا اصولا در جريان سقيفه تخلف و ظلمي صورت گرفته يا نه ؟ زيرا از كلام شبهه كننده كه مي گويد ((اگر طراحان سقيفه گناهكارند چنين برمي آيد كه ايشاناصلا اعتقادي به تخلف و گناه صورت گرفته در جريان سقيفه ندارند .! نكته دوم : اگر گناهي صورت گرفته آيا ارزش اين را دارد كه پس از گذشت سالها هنوز هم آن را مطرح كنيم ؟ به چه دليل ؟ نكته سوم : آيا اعتراض تاريخي شيعه نسبت به جريان سقيفه را كه از زمان امام علي (ع) شروع شد مي توانكينه توزي يا تعصب غير معقول ناميد ؟ نكته چهارم :كاري كهمرحوم آيه الله بروجرديدر اين باره انجام داد چه بود و آيا براي به رسميت شناخته شدن مذاهب اهل تسنن بود يا بالعكس براي به رسميت شناخته شدن شيعه اما توضيح مطلب: جريان سقيفه را مي توان در يك كلام نقطه عطف انحراف جريان اسلام ناب محمدي (ص) از مسير اصلي خود دانست . ديني كه به عنوان كاملترين دين آسماني مي رفت تا بشريت را تحت لواي توحيد به سعادت واقعي خود برساند با انحرافي كه تخم آن در سقيفه كاشته شد از مسير اصلي خود منحرف گشت و نه تنها بشريت تنوانست از آن استفاده لازم را ببرد كه حتي مسلمانان نيز دچار تفرقه گشتند و اسباب انحطاط و سقوط خود را فراهم كردند از نظر شيعه اتفاقي كه در سقيفه افتاد يك مسئله شخصي و يا حتيحزبي نبودصحبت بر سر روي كار آمدن فلان حزب سياسي و راي نياوردن حزب ديگر نبود صحبت بر سر تصرف يك منصب الهي و امامت يك جامعه اسلامي بود ( البته اين نظر شيعه است و الا از نظر غاصبان خلافت مثل معاويه و يزيد كه گفت (( لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحي نزل )) نه تنها در جريان سقيفه كه حتي اصل رسالت پيامبر اسلام نيز فقط يك بازي سياسي بود برلي در دست گرفتن قدرت ! اما نظر شيعه چنيننيست و نه تنها رسالت پيامبر (ص) را يك مسئله الهي و مختص به شخص نبي (ص) مي داند بلكه مسئله امامت را نيز يك منصب الهي و مختص افرادي مي داند كه از جانب خدا مستقيما و يا بواسطه يك پيامبر معرفي شده اند . چنانچه امامت ابراهيم خليل مستقيما از جانب خدا معين شد : (( و اذا ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما )) خداوند در اين آيه مي فرمايد كه وقتي ابراهيم امتحانات الهي را پشت سر گذاست آنگاه خداوند او را امام مردم قرار داد و نيزامامت پيامبر اسلام (ص) كه از آغار تا پايان با وحي الهي صورت گرفت و يا امام بواسطه يك پيامبر معصوم تعيين مي گردد مانند دوازده تن از ذريه پيامبر اكرم (ص) كه توسط خودپيامبر (ص) بارها و بارها با ذكر نام و عدد آنها معرفي شدند .كه ما از بين احاديث متواتر به اين حديث زيبا اكتفاء مي كنيم كهاز ابن عباس نقل شده پيامبر اكرم (ص) فرمودند : (( معاشرالناساعلمواأنللهبابامندخلهأمنمنالنار )) يعني اي مردم بدانيد كه براي خداوند دري است كه هر كس از آن داخل شود از آتش جهنم ايمن خواهد بود . آنگاه أبوسعيد خدري برخاست و گفت : اي پيامبر ما را به سوي آن در هدايت كن تا آنرا بشناسيم . آنگاه پيامبر (ص) فرمود : (( هوعليبنأبيطالبسيدالوصيينوأمير المؤمنينوأخورسولربالعالمينوخليفتهعلىالناسأجمعين )) : در اين قسمت از كلام مي بينيم كه پيامبر (ص) به خلافت علي(ع) از جانب پيامبر تصريح مي كنند و مي فرمايند (( و خليفته علي الناس اجمعين ) و باز در ادامه مي فرمايند : اي مردم هر كس از پديرفتن ولايت خدا خوشحال مي گردد پس به علي و اماماني كه از ذريه من هستند اقتدا كند كه آنها خزينه هاي علم من هستند ، آنگاه جابربن عبدالله انصاري برخاست و پرسيد : يا رسول الله ! تعداد امامان چندتاست ؟ پيامبر(ص) در جواب فرمود : اي جابر خدا تو را رحمت كند كه از تمام اسلام پرسيدي ، عده آنها همان تعداد ماههاي سالاست : ((اثْناعَشَرَشَهْراًفيكِتابِاللَّهِيَوْمَخَلَقَالسَّماواتِوَالْأَرْض ))َ. و تعداد آنها همان تعداد چشمه هاييست كه براي موسي بن عمران از زمين جوشيد هنگاميكه با عصايش بر سنگ زد : (( فَانْفَجَرَتْمِنْهُاثْنَتاعَشْرَةَعَيْناً )) و تعداد آنها همان تعداد نقيبان بنيإسرائيل است : (( وَبَعَثْنامِنْهُمُاثْنَيْعَشَرَ نقيبا )) . پس اي جابر اولين امامان علي بن ابيطالب است و آخرينشان قائم )) (بحارالأنوارج : 36ص : 264) بنابراين مي بينيم كه جانشينان پيامبر از جانب خود او به نام و شماره معين گشته اند و از آنجا كه فرمايشات پيامبر همه بدستور خداست و با وحي الهي مورد تاييد است ( و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ) بنابراين تخلف از دستور پيامبر، تخلف از دستور خداست و مخصوصا در مسئله بسيار مهمي مانند رهبري امت اسلام . چه گناه و ظلمي بالاتر از سرپيچي از فرمايش پيامبرخدا و غصب ظالمانه خلافت ؟ غصبي همراه با اذيت و آزار دختر پيامبر ؟ غصبي به قيمت سيلي زدن به گوش زهرا (س) و در بند كشيدنعلي مرتضي ؟ آيا شبهه كننده شكي دارد كه اين اعمالگناه است ؟!. اگر شك دارد پسعكس العمل فاطمه زهراء سلام الله عليها را كه در هنگام وفات از پذيرفتن خليفه اول و دوم بر بالين خود امتناع ورزيد چگونه توجيه مي كند ؟! آيا دختر پيامبر نيز خداي ناكرده كينه توز و يا متعصب بود ؟ البته كه چنين نبود ، او دختر پيامبر رحمت بود و پرورده دامان محبت . پس بايد جواب را در جاي ديگر جستجو كرد . بايد قهر فاطمه (س) را نشانه عمق جنايت و ظلمي دانست كه در حق اهل بيت صورت گرفت و آثار شوم آن دامنگير امت اسلام گشت اما مسئله دوم اين است كه آيا ما بايد بعد از گذشت چند قرن هنوز هم آن خاطره را زنده كنيم و طراحان سقيفه را الي الابد گناهكار بدانيم ؟! در جواب بايد گفت اولا كه هيچكس نمي تواند الي الابد گناهكار باشد زيرا عمر انسان محدود است و فقط در محدوده عمر خويش فرصت گناه دارد اما آنچه مي تواند الي الابد باقي باشد عذاب شدن اوست كه بسته به نوع گناهي كه كرده طول عذابش متفاوت خواهد بود . و ثانيا اگر قرار بود پرونده گناهكاران را بعد از سپري شدن زمانشان ببندند و اسمي از آنها نبرند پس چرا خداوند در قرآن اين همه از فرعون و قابيل و شيطان و قوم لوط و ديگر مجرمان نام برده در حاليكه به عنوان مثال شايد ميلونها سال از حادثه هابيل و قابيل گذشته ؟ روشن است كه اينها همه براي عبرت گرفتن خردمندان است (لقد كان في قصصهم عبره لاولي الالباب ) و گرنه خداوند كه نعوذ بالله كينه اي و يا متعصب نيست !. بنابراين نه تنها نبايد اينها را كينه و تعصب ناميد بلكه در فرهنگ اسلام و قرآن به مسلمانان ياد داده شده كه نسبت به ظلم ظالمان بي تفاوت نباشندو از آنها بيزاري جويند چنانچه خداوند سوره اي در قرآن به نام برائت نازل نموده يعني بيزاري جستن و اظهار تنفر كردن نسبت به مشركين . يك مسلمان نمي تواند نسبت به همه روحيه صلح كل داشته باشد يعني نسبت به كافر و مسلم و صالح و طالح ، همه و همه با يك رويه برخورد كندبلكه بايد نسبت به كفر و آثار آن دافعه داشته باشد و نسبت به اسلام و مظاهر آن جاذبه و مسئله آخر مطلبي است در باره مرحوم آيه الله بروجردي كه در شبهه از آن استفاده معكوس شدهزيرا چنانچه معروف است در زمان آن مرحومدانشگاه الازهر مصر، كه مهمترين مركز معرفي اسلام براي جهانيان محسوب مي شد ،هنوز مذهب تشيع را به رسميت نمي شناختو فرق معتبر اسلامي را در چهار فرقه اهل تسنن خلاصه كرده بود . مرحوم آقاي بروجردي با فرستادن نمايندگاني به مصر و ارتباطات مستمر و دعوت از رئيس دانشگاه الازهر براي تحقيق درست پيرامون مذهب تشيع ، توانستند آنها را قانع كنند كه مذهب تشيع را به عنوان يكي از مذاهب رسمي اسلام قبول كنند و به جهانيان معرفي نمايند ، و اين گامي در جهت اعتلاي مذهب تشيع بود نه به معناي رسميت دادن به مذاهب اهل تسنن . و دليل ديگر بر اين مدعا آنست كه در زمان مرحوم آيه الله بروجردي كتاب مهمي به نام شبهاي پيشاور كه نويسنده آن مرحوم سلطان الواعظين شيرازي بود منتشر شد كه در آن به بهترين وجه و محكمترين دلائل از مذهب تشيع در مقابل اهل تسنن دفاع شده و از افتخارات آن كتاب اين است كه مرحوم آقاي بروجردي از آن تعريف و تمجيد كرده اند و عكس آن مرحوم نيز در اول آن كتاب به چاپ رسيده. | |
اينكه علي (ع) حكومت و ولايت را امري از سوي مردم تلقي مي كند يا امري از طرف خدا ، اين را بهتر است از كلمات خود حضرت و از كلمات پيامبر اكرم (ص) استفاده كرد كه به آنها اشاره خواهيم كرد . و اما اينكه حضرت در پايان جنگ صفين تسليم حكميت شد ، آيا اين را مي توان دليل بر مردمي بودن ولايت گرفت ، اين چه استدلال عجيبي است ؟ مثل اين است كه بگوييم تسليم شدن پيامبر (ص) به راي كفار در صلح حديبيه دليل بر مردمي بودن نبوت پيامبر(ص) است و يا حتي العياذ بالله طبق استدلال شبهه كننده دليل بر كفري بودن نبوت پيامبر است ؟! زيرا پيامبر تسليم راي كفار شد !!. و باز مثالي ساده تر بزنيم : اگر يكي از فرماندهان ارتش در حين جنگ به اسارت نيروهاي دشمن در آمد و تسليم آنها شد آيا مي توان اين را شاهد گرفت بر اينكه اين فرمانده از طرف دشمن بوده و اصلا يكي از فرماندهان دشمن بوده !.اين چه طريق استدلال است ؟! واضح است كه حكم يك مسئله در وضعيت اجباري و ناچاري ممكن است خيلي متفاوت باشد با حكم همان مسئله در وضعيت اختياري . اگر فرماندهي در يك وضعيت بحراني گرفتار شد و براي حفظ جان خود ناچار شد كه به اسارت دشمن در آيد آيا بايد گفت كه او از فرماندهان دشمن است ؟ يا اينكه خير ، او از فرماندهان خودي است و وظيفه دارد كه اگر احيانا در موقعيتي امر دائر شد بين اسير شدنش و نابود شدنش ، او وظيفه دارد كه اسير شود تا جان خود را حفظ كند ؟ . در جريان جنگ صفين نيز مسئله همينطور بود ، قضيه اجبار و اكراه بود نه اختيار ، آيا جز اين بود كه حضرت علي (ع) جنگ را تا لحظه فروريختن خيمه معاويه به پيش برده بود كه ناگهان با نيرنگ عمروعاص و معاويه مواجه شد كه قرآن ها را بر سر نيزه كردند و داد حكميت سر دادند و با كمال تاسف اكثريت سربازان حضرت، فريب خوردند و همنواي دشمن شدند و علي(ع) را وادار به پذيرش حكميت كردند تا جايي كه حضرت را تهديد جاني نمودند و حضرت در چنين وضعيت بحراني ناچار به پذيرش حكميت شد . آيا اين را بايد دليل بر مردمي بودن ولايت علي (ع) دانست ؟!. نكته ديگر آنكه اصلا در اينجا دليل شبهه كننده اعم از مدعاي اوست زيرا تسليم شدن علي(ع) هم مي تواند به دستور خدا باشد (همانطور كه پيامبر هم در صلح حديبيه به دستور خدا براي اهداف بالاتر به طور موقت تسليم راي كفار شد) و هم مي تواند بخاطر اين باشد كه مثلا ولايت او از ناحيه مردم بوده (كه شبهه گر ادعا نموده ) . حالا كه هر دو احتمال وجود دارد چگونه شبهه كننده فقط احتمال دوم را ترجيح داده و مسلم دانسته ؟ در حاليكه اتفاقا حق مطلب احتمال اول است به دلايل خارج از اين قضيه كه به آنها اشاره خواهيم كرد . بنابراين از روي يك تصميم اجباري در يك مقطع بحراني كه آن هم مي تواند داراي چند وجه باشد نمي توان يكي از وجوه را بدون دليل ترجيح داد و مسلم دانست در حاليكه آن وجه احتمالي در تضاد آشكار با مسلمات تاريخ اسلام و امامت است . مسئله ولايت را بايد در جاي ديگري به دنبال ادله اثباتش بود و آن عبارت است از احاديث متواتر نبوي كه مورد اتفاق شيعه وسني مي باشد و همه شيعيان از آن مطلعند حتي در كتابهاي داستان خردسالان قضيه غدير خم و ابلاغ ولايت علي ابن ابيطالب(ع) از جانب خدا بوسيله پيامبر(ص) با نقاشيهاي فراوان آمده ، در كتابهاي دبستان و راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه نيز به زبانهاي مختلف ذكر شده و به قدري در نزد متدينين مسئله غدير تكرار شده و روشن گشته كه من از تكرار آن بيم ملالت خوانندگان را دارم . حال آنچه مايه شگفتي است اين است كه اين شبهه كنندگان در اين مسائل بديهي در كدام كشور و تحت كدام كيش و مذهبي زندگي مي كرده اند كه اين قدر از اين قضايا بي اطلاعند ؟ گاهي از همين قبيل افراد ناپخته و بي اطلاع مي آيند و در نطق خود به مناسبت عيد غدير مي گويند : كناره گيري حضرت علي از خلافت و واگذاري آن به مخالفان دليل بر اين است كه حضرت حقوق شهروندي را رعايت مي نموده و به راي مخالف خود احترام مي گذاشته !. بايد از اين جناب پرسيد كه آيا مسئله خلافت و ولايت كه شيعيان آن را مطابق نص پيامبر(ص) حق انحصاري علي ابن ابيطالب(ع) مي دانند جزء حقوق شهروندي است كه بالسويه بين شهروندان تقسيم شده باشد ؟ و لابد براي اينكه بر سر آن دعوا نشود بايد راي گيري شود و هر كس اكثريت آراء را آورد هم اوست كه والي و خليفه است ؟ . پس تكليف حديث غدير چه مي شود . چرا پيامبر(ص) در آن صحراي داغ مردم را نگه داشت و جهت اكمال دين خود، ولايت علي(ص) را به آنها ابلاغ كرد ؟ اگر ولايت از حقوق شهروندي است يا مي توان بخاطر رعايت حقوق شهروندي از آن دست برداشت، آيا بهتر نبود همانوقت كه خداوند دستور ابلاغ ولايت علي (ع) را به پيامبر صادر مي كرد پيامبر(ص) هم العياذ بالله رو به خدا مي كرد و عرضه مي داشت خدايا تو هم به خاطر رعايت حقوق شهروندي ! كوتاه بيا و دست از انحصار طلبي! بردار و كار را به آراء عمومي بسپار ؟!. اصلا حقوق شهروندي يعني چه ؟ اين اصطلاح مربوط به كدام زمان و كدام محيط است ؟ چرا افرادي ناپخته در معارف اسلامي چند صباحي كه در دنياي غرب زندگي كرده اند براي جبران ناپختگي خود در معارف اسلامي در صدد هستند كه وصله هاي ناجوري از فرهنگ غرب را به دين اسلام بچسبانند و دين خدا را با اين وصله ها ي ناموزون و غير منطقي به خيال خودشان شيرين سازند . حقوق شهروندي چه ربطي به قضيه خلافت و ولايت دارد ؟ زادگاه آن اصطلاح در دنياي غرب است و پيوند ناگسستني با فرهنگ غرب دارد فرهنگي كه از سالها قبل رسما مذهب را از صحنه زندگي اجتماعي و سياسي خود خارج ساخته و به خيال خود رو به دموكراسي آورده . در حقوق شهروندي غرب مجموعه حقوق شهروندان جامعه مدني نسبت به يكديگر بدون لحاظ دين و حقوقي كه از ناحيه خدا بر عهده بندگان تعلق مي گيرد در نظر گرفته مي شود . يا لااقل ديني مانند اسلام كه در زمينه اجتماعي و سياسي نيز تكاليفي را براي مردم در نظر گرفته فاقد هر گونه جايگاهي در جامعه مدني و حقوق شهروندي است . حق خداي تعالي بر مردم و حق پيامبر(ص) بر مردم و حق امام(ع) بر مردم در كحاي حقوق شهروندي مندرج است ؟ شما در نطق خود امام معصوم(ع) را تا بدان درجه پايين آورده ايد و او را از مقام امامت كه از جانب خدا به او اعطاء گرديده خلع كرده ايد تا حقوق شهروندي را براي او اثبات كنيد ؟ مگر دعواي خلافت در صدر اسلام دعواي دو حزب سياسي غربي بود ؟ كه مثلا علي (ع) با حزبش چون راي نياورد مطابق مقررات جامعه مدني بدون هيچ ادعايي كنار نشست و حقوق شهروندي را رعايت كرد ؟ مسئله مسئله امامت و خلافت پيغمبر(ص) بود نه انتخابات رياست جمهوري . امام از حانب خدا به بوسيله پيامبرش معين شده بود و كسي غير از او حق نداشت با انتخابات يا غير آن خود را در آن منصب قرار دهد . و كساني كه آن مفام را اشغال كردند اگر چه راي اكثريت را هم با خود نمودند باز هم حق نداشتند و مرتكب غصب و ظلم و خلاف قانون الهي شدند . شما در كلام خود طوري وانمود كرده ايد كه اصلا چيز مهمي اتفاق نيافتاده ، يك انتخابات معمولي بوده و علي هم وقتي راي نياورد مثل بقيه نامزدهاي انتخاباتي بدون هيچ ادعايي و البته مانند يك شهروند قانونمند حامعه مدني با كمال ميل كنار نشست و حتي با مخالفان خود از در همكاري و همدلي در آمد ؟!. اگر شما اينطور فكر مي كنيد پس بهتر است كمي به تاريخ اسلام مراجعه كنيد و ببينيد كه اصلا قانون اسلام با قانون جامعه مدني شما از زمين تا آسمان تفاوت دارد .چه آنكه آن آسماني است و اين زميني ، در قانون اسلام امامت يك منصب الهي است و گزينش امام از جانب خداست و رابطه مردم و والي رابطه امام و امتي است نه رابطه شهروندان با يكديگر . و آنان كه خلاف اين را كردند هر چه كردند ظلم كردند اگر انتخابات كردند ظلم كردند زيرا با انتخاب الهي جايي براي انتخاب غير او باقي نمي ماند و اگر با نيرنگ و تبليغات بر سر كار آمدند كه آمدند باز هم جفا كردند و خلاف قانون الهي عمل نمودند و علي (ع) هم هيچگاه از كار آنها راضي نبود و با آنها بيعت نكرد تا جايي كه او را وادار به بيعت كردند . اگر علي (ع) از كار آنها راضي بود مثل اكثريت مردم همان اوائل كار با آنها بيعت مي كرد نه اينكه شش ماه بيعت را به تاخير اندازد و در نهايت با زور شمشير از او بيعت گرفتند . آيا چشم شما به آن صفحاتي از تاريخ اسلام افتاده كه مي گويد علي را بدون رداء و عمامه از خانه بيرون كشيدند و براي گرفتن بيعت از او شمشير برهنه را به رخش كشيدند ؟ آيا گوش شما مثل بقيه مردم اين سخنان را پاي منبرها شنيده كه وقتي فاطمه خواست مانع كار آنها شود او را با ضربت تازيانه از علي جدا كردند ؟ و آيا ؟ آيا علي و فاطمه (س) از حقوق شهروندي مطلع نبودند كه تن به بيعت نمي دادند يا شما از حقوق امامت و ولايت بي خبريد ؟ و به آن جفا مي كنيد ؟ شما بهتر است كمي خود را از سراب فرهنگ غرب بيرون آوريد و در درياي فرهنگ اسلام غوطه ور سازيد كه آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر جرعه اي بايد چشيد . اگر شما به قدر جرعه اي از معارف اسلام نوشيده بوديد به همان مقداري كه مردم عوام در پاي منبرها آگاه شده اند اين گونه سخن نمي گفتيد و از دين خود براي خوش آيند ديگران مايه نمي گذاشتيد . شما آنجه را خود حضرت امير در فلسفه كناره گيريش از خلافت ذكر كرده ناديده مي گيريد و از پيش خودتان فلسفه مي بافيد و حقوق شهروندي را مطرح مي كنيد ؟ خود حضرت صراحتا فرموده : " فبينما نحن اذ نفر المنافقون فانتزعوا سلطان نبينا(ص) منا و ولوه غيرنا فبكت لذلك والله العيون و القلوب منا جميعا و خشنت والله الصدور و ايم الله لولا مخافه الفرقه من المسلمين ان يعودوا الي الكفر و يعود الدين لكنا قد غيرنا ذلك ما استطعنا " (بحار الانوار ج 29 ص 579) يعني گروهي از منافقين دست به دست هم داده و خلافت را از ما گرفته به ديگري واگذار نمودند ، به خدا قسم براي اين امر چشمها و دلهاي ما گريان و أزرده گرديد و سينه ها از خشم و ناراحتي پر شد ، به خدا قسم اگر خوف تفرقه مسلمانان نبود كه به قهقراي كفر برگردند هر آينه تغيير مي داديم خلافت را مي بينيد كه خود حضرت قضيه نفاق را مطرح مي كند و از كاري كه آنها كرده اند بشدت اعلام خشم وانزجار مي كند و كناره گيري خود را از خلافت ظاهري فقط براي بقاي دين خدا ذكر مي كند چرا كه او فاني في الله بود . آنوقت شما مي آييد و منافقين را با مردم عادي و با امام معصوم همه را يك كاسه مي كنيد و نام شهروند روي همه آنها مي گذاريد تا از يك طرف پرده روي جنايات منافقان بگذاريد و از طرف ديگر خشم امير المومنين نسبت به اينها را مخفي سازيد ؟. شما از چه مي ترسيد ؟ از هر چه مي ترسيد بدانيد كه مقام خدا سزاوارتر است براي ترسيدن ، از خدا بترسيد و دين خدا را و اولياء خدا را اينگونه بازيچه افكار سخيف خود قرار ندهيد . |

